خودِ ,هرچه ,خدایی ,خودِ خداییدردانهء عشق و عشق دردانه ام ، تمام عاشقانه های دنیا برای تو رطبِ شیرین ِ نخل های بلند بالا نشین... خدای عشقی و گاه شک میکنم به خدا بودنت و گاه ِ شک ، یادم می آید که تو خودِ خودِ خدایی. که مثل خدا دوری ، که مثل خدا گاه دیر میکنی هرچه صدایت میکنم ، که مثل خدا نگاهم میکنی و من مهجورم از دیدارت، که مثل خدا وعده دیدار به قیامت است ، که مثل ِ خودِ خود ِ خدا ، هرچه میگویم نمیشنوی و هرچه میخواهم نمیدهی و هرچه میخوانمت جواب ندارد. که مثل خودِ خدا سرت شلوغ است و حواست گاه به این کمترین نیست که انقدر نامت را صدا کرده که زبانش به نام ِ دیگری نمیچرخد. تو خودِ خدایی که در اوج ناامیدی به لبخندی امید میبخشی و مثل خدا در لحظه سقوط ، دست میگیری و در لحظه ِ حظ از فتح قله های امید، به تلنگری هل میدهی و باز منم و جاده های خالی و دست های خالی تر و انبانی تهی از عشق ...

 

دردانهء عشق ، تو خود خدایی ، که گاه بیم دارم و گاه امید. که میدانم مثل خود خدایی و میکاییل و جبراییل و اسرافیلت و عزراییلت را داری و مقربند و عزیزند و به نامشان سوگند میخوری و به نامشان از زبان نازنینت آیه و حدیث قدسی مینویسی و من ، چونان ابلیس رانده شده ام ، من شیطان ِ سجده کرده ام ولی ... به ناحق هبوط کردم.

 

نویسنده : ریحانه در یک رب مانده

منبع اصلی مطلب : در حال نوشتن...
برچسب ها : خودِ ,هرچه ,خدایی ,خودِ خدایی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت :